X
تبلیغات
نماشا
رایتل
چهارشنبه 16 دی 1388 ساعت 14:28

روزهای تاریک

 

محمد فرخی یزدی در سال 1267 هجری شمسی در یزد به دنیا آمد. علوم مقدماتی را در یزد فراگرفت. او از همان دوران کودکی رنج و سختی را حس کرد و از نزدیک سختی و رنجمحمد فرخی یزدی اطرافیان خود را دید و بر اثر این رنجها بود که روحیه انقلابی در وی پدیدار گردید. او در دوران کودکی به علت روح آزادی خواهی و شعری که سروده بود، از مدرسه اخراج شد. وی استعداد زیادی در شعر داشت، در نتیجه افکار خود را به نظم کشید. فرّخی در اوایل پیدایش مشروطیت و تشکیل حزب دموکرات ایران،از دموکرات خواهان یزد شد. به خاطر سرودن اشعار انقلابی، حاکم یزد دستور داد دهان او را با نخ و سوزن بدوزند. این تنها یکی از نمونه های استبداد و جنایت در آن زمان بود. در سال 1289 (1328 قمری)به تهران آمد. به فعالیت خود ادامه داد و اشعار و مقالات انقلابی خود را در جراید منتشر ساخت. او در جریان جنگ جهانی اول به بغداد و کربلا رفت و چون تحت تعقیب انگلیسیان بود، پیاده از بیراهه خود را به شهر موصل عراق رساند. از آنجا به ایران آمد و مورد حمله تزاریان قرار گرفت. او از این حمله جان سالم بدر برد. فرخی در دوران نخست وزیری وثوق الدوله به علت مخالفت با قرارداد 1919 به زندان افتاد و سه ماه را در آنجا گذرانید. پس از آزادی، در سال 1301 (1340 قمری) روزنامه طوفان را منتشر کرد و با نشر مقالات انتقادی به آگاهی و بیداری مردم کمک فراوانی کرد. فرخی یزدی در جشن دهمین سالگرد انتقلاب اکتبر شوروی در سال 1927 میلادی بنا به دعوت دولت اتحاد جماهیر شوروی به اتفاق چند تن به آن کشور رفت و چند روزی در آنجا گذراند و بعد از بازگشت به ایران، سفرنامه خود را در روزنامه طوفان نوشت و چون مقالاتش بر خلاف تمایل دولت بود، روزنامه اش توقیف شد و سفرنامه اش نا تمام ماند. فرخی در دوره هفتم مجلس شورای ملی، از طرف مردم یزد به نمایندگی مجلس انتخاب شد اما در نتیجه ناخشنودی مأمورین دولتی مجبور به مهاجرت به برلین شد. وی هیچ وقت کار خود را به عنوان شاعر کنار نگذاشت. جزو هیأت نویسندگان نشریه پیکار که در آنجا منتشر می شد، گردید. پس از مدتی رسما به او اجازه داده شد که به ایران بازگردد، ولی مدتی از بازگشتش نگذشته بود، که به اتهام توهین به خانواده سلطنتی دستگیر شد و به زندان افتاد. این شاعر بزرگ و آزادی خواه در 25 مهر ماه سال 1318 به دستور رضاشاه در زندان شهربانی به وسیله آمپول هوا کشته شد و به آرزوی چندین ساله خود یعنی "آزادی" رسید.  

 

آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی

دست خود ز جان شستم از برای آزادی

تا مگر به دست آرم دامن وصالش را

می دوم به پای سر در قفای آزادی

با عوامل تکفیر صنف ارتجاعی باز

حمله میکند دایم بر بنای آزادی

در محیط طوفای زای ، ماهرانه در جنگ است

ناخدای استبداد با خدای آزادی

شیخ از آن کند اصرار بر خرابی احرار

چون بقای خود بیند در فنای آزادی

دامن محبت را گر کنی ز خون رنگین

می توان تو را گفتن پیشوای آزادی

فرخی ز جان و دل می کند در این محفل

دل نثار استقلال ، جان فدای آزادی

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo